X
تبلیغات
دست نوشته های دخترک

دست نوشته های دخترک

من خسته شده بودم،همین

خب اولش این که سلام
من دلم برای اینجا تنگ شده بود اما من خسته شده بودم
از این دنیای مجازی،از این همه عزیزم گفتن های الکی
از این که انگار موظفی یک سری ها را بخوانی
من خسته شده بودم،همین!
باید فاصله می گرفتم از این جا که تمامش با آدم هایی پیوند خورده که مجازی شده بودند
اما برگشتم
چون دلم تنگ شده بود برای یک سری ها و خواندنشان
پس سلام:) 
+ نوشته شده در ۲۴/۲/۱۳۹۲ساعت ۱۲:۳۸ توسط صنم . دسته : نظر(29)

سالی که گذشت

ای سال تازه از راه رسیده من و آرزوهایم با هم انتظار روزهای خوبی را می کشیم 
و ای سالی که گذشتی من و تو و خاطره هنوز دوستان خوبی هستیم
 

+نظر دهی برای این پست غیر فعال است 

دخترک نوشت 1:ایام به کام 
+ نوشته شده در ۱۵/۱/۱۳۹۲ساعت ۱۷:۱۱ توسط صنم . دسته : نظر(1)

Northanger abbey

خوبی این کتاب ها همین است دیگر.وقتی میخوانیشان آرامش داری آخر میدانی که داستان عاقبت خوش دارد و شخصیت دوست داشتنی کتاب هم همیشه باعث می شود لبخند بر لب داشته باشی

 

و این هم معرفی من یک کتاب خوب دیگر از جین آستین که البته در ایران با نام کاترین هم چاپ شده است....
 
 

 


دخترک نوشت1:تولد عید شما مبارک ;)


برچسب‌ها: Northanger abbey,
+ نوشته شده در ۲۲/۱۲/۱۳۹۱ساعت ۱۹:۵۷ توسط صنم . دسته : نظر(38)

من کیستم؟

روز ولنتاین بین کادوهای قشنگ بچه ها الهه برام یه کتاب خرید باعنوان "من کیستم "اثر "دکتر آنیتا هیس"  از نظرم کتاب دوست داشتنی و خیلی جالبی اومد چون کاملا منو به فکر وادار کرد راجع به بومی های هر منطقه .این کتاب خاطرات دختری به نام مری تالنس هست که یه بومی استرالیاییِ
و به خاطر رنگ پوستش از وقتی که با یک خانواده ی سفید پوست داره زندگی می کنه ماجراهای ناخوشایندی براش پیش میاد...اما اون یه بومی قویه ;)
این هم قسمتی از کتاب :

دوشنبه،ششم دسامبر
 
امروز در مدرسه،جانی جونز مرا با نام هایی مثل "ابو"(مخفف ابوریژینال)و "بونگ" می نامید و می گفت که من باید پیش مردم بومی که دارای نیزه و بومرنگ هستند ،برگردم.او گفت که من واقعا یک بونگ هستم و به بازوهای قهوه ای من اشاره کرد.مامان راست می گفت!هرچقدر پوستت تیره تر باشد برایت سخت تر می شود.امروز،فقط به خاطر این که دیروز به ساحل رفته بودم،نسبت به من نامهربان تر و بدجنس تر شده بود.اوه،شاید هم بهتر باشد که برای مدتی آفتاب نگیرم تا این قدر در مدرسه سختی نکشم.

خیلی لطیف و زیبا نوشته شده بود و منو وسوسه می کنه که بازهم از آنیتا هیس بخونم

+ممنونم الهه :)

+ نوشته شده در ۴/۱۲/۱۳۹۱ساعت ۲۱:۰۵ توسط صنم . دسته : نظر(20)

الهه ی نازنینم...

من همیشه زود قضاوت میکنم سر افراد،سر مسائل و هر دفعه هم یقین دارم که حق با من است ...
یکی از بهترین دوستانم سال اول راهنمایی کسی بود که فکر میکردم هرگز نخواهیم توانست با هم دوست باشیم و رفتارهایش را غیرمنطقی و غیر قابل تحمل می دیدم
و امسال هم اصلن دخترک تازه واردی را از یک مدرسه دیگر به کلاس ما آمده بود را نمیتوانستم بپذیرم اما در کمتر از یک هفته نظرم نسبت به این دخترک مهربان تغییر کرد و تا امروز که خواستم برایش بنویسم.....
الهه ی نازنیم  همه ی این روزها با سرعتی غیر قابل باور می گذرند و تنها چیزی که برایمان به جا می ماند همین دوستی هاست،همین خاطرات خوبی است که با دست های کوچک مان با هم تقسیم می کنیم به گمانم ما خیلی خوشبختیم این طور نیست؟ما باهمیم و برای هم اشک میریزیم ،لبخند میزنیم و بهترین ها را برای همدیگر آرزو می کنیم...میدانی الی جان؟من چقدر خوشحالم که تو را دیدم و با یک دختر فوق العاده مثل تو آشنا شدم 
کاش همه ی ما من ،تو(دنیا،پوپک،آریانا،تینا،ارمغان و...)یک روزی آدم بزرگ هایی شویم که خاطرات کودکی مان شنیدنی است....
 
دخترک نوشت1:معدلم رو 20شدم و این یعنی جواب تلاش:)
دخترک نوشت2:فاطمه تبریک واسه مشاعره حقت بود واقعا:) 

 

+ نوشته شده در ۱۵/۱۱/۱۳۹۱ساعت ۱۹:۰۳ توسط صنم . دسته : نظر(27)

آزادی گوارای وجودتان باد

هیاهو
ترس
جزوه
خودشیرینی
خودکار آبی
مراقب
شماره ی صندلی
نمره


تمام شد
این کابوس طاقت فرسای امتحانات پایان پذیرفت
و من یک انسان آزادم

آی ای انسان های آزاد،این آزادی گوارای وجودتان باد......

دخترک نوشت1:از این پس هر هفته به روزم
دخترک نوشت2:(زندگی جنگ و دیگر هیچ)چقدر لطیف بود...ممنوم اوریانا فالاچی
دخترک نوشت3:مشغول خواندن آبلوموف هستم تا این جا که دوست داشتنی است
+ نوشته شده در ۲/۱۱/۱۳۹۱ساعت ۱۹:۰۰ توسط صنم . دسته : نظر(29)

I hate school


همش تقصیر این مدرسه ی لعنتی است
با این دبیرهای از خود راضی اش
که فکر می کنند بچه ها یا برده هستند یا ربات
بالاخره یک روز همه رهایی می یابیم
از دست این سیستم آموزشی مزخرف
که به جای نام هر کتاب درسی که داریم
باید نام دینی رویشان گذاشت.....



دخترک نوشت:البته همه ی دبیرها این طوری نیستند....یه درصد کمیشون اما

برچسب‌ها: hate school,
+ نوشته شده در ۲/۹/۱۳۹۱ساعت ۱۳:۲۹ توسط صنم . دسته : نظر(30)

شعر خط خطی

 

دیگر تمام شد

من دلیل تمام این فاصله ها هستم

این واژه ها هرگز به هم نخواهند رسید

و هرگز شعری نخواهم توانست سرود

سطر به سطرشان خط خواهد خورد

و کنار شعرهای دیگر رد  صلاحیت شده

به صف می ایستند

تا شاید یک روز  با نیم نگاهی ،چیزی

دوباره از سر گیرمشان

من هر روز منتظر آن روزم

و هی می نویسم و خط میزنم و فاصله می اندازم

 من حتی نمی دانم واژه های این به ظاهر شعر 

 را چه کسی کنار هم ردیف کرده است..! 



 


دخترک نوشت1:مهر سخت گذشت و مشکل سرور جوانبلاگ دلیل اصلی به روز نکردن اینجا بود هروقت بعد یه مدت طولانی ننوشتم برید اینجا دست نوشته های دخترک وب دومم که توی این روزا اون جا می نوشتم


دخترک نوشت2:مشغول خوندن کتاب «دخترعموی من، راشل» هستم دوست داشتنیه 

دخترک نوشت3:جلسه ی دیگه دومین کار طراحی چهره ام به پایان میرسه :X 

 

+ نوشته شده در ۷/۸/۱۳۹۱ساعت ۱۵:۰۱ توسط صنم . دسته : نظر(25)

پادشاه فصل ها پاییز



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

 
باغ بی برگی 

 
روز و شب تنهاست 

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد
 

 
جامه اش شولای عریانی ست 

ور جز اینش جامه ای باید
 

بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد
 .

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد ،

 
یا نمی خواهد 

باغبان و رهگذاری نیست
 .

باغ نومیدان ،

چشم در راه بهاری نیست
 .

گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی تابد
 

ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی روید ؛


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟


داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ

پست ِ خاک می گوید
 .

باغ بی برگی
 

خنده اش خونی ست اشک آمیز
 .

 
جاودان بر اسب  یال افشان ِ زردش می چمد در آن 
پادشاه فصلها ، پاییز
 .

شاعر:م.امید



  
دخترک نوشت1:و دوباره مدرسه با 10 دقیقه ی آخر کلاس
عمر ما را سلاخی خواهد کرد....


دخترک نوشت٢:ای دل  غم دیده حالت به شود دل بد مکن

 

+ نوشته شده در ۲۱/۶/۱۳۹۱ساعت ۱۶:۱۱ توسط صنم . دسته : نظر(51)

آخر چگونه می توان تو را انکار کرد؟



تو از نهایت شب حرف می زدی
از نهایت تاریکی ها
تو از عروسک کوکی سخن می گفتی که همه به سان دخترکان او را تنگ در آغوش کشیده بودند
تو بانوی عشق بودی و شور و نور...
تو به فکر گل ها بودی
به فکر ماهی ها
به فکر علی کوچولو
تو دلت به حال باغچه می سوخت
بانوی عشق ،بانوی شور،بانوی نور
حال باغچه هنوز هم مساعد نیست
ما هنوز در پی خاطره ی پروازیم
و هنوز امید واریم که کسی می آید
کسی که مثل هیچ کس نیست
بانوی عشق،بانوی شور،بانوی نور
آخر چگونه می توان تو را انکار کرد؟


+ نوشته شده در ۱۹/۵/۱۳۹۱ساعت ۱۵:۳۷ توسط صنم . دسته : نظر(55)